بگذاريد از اين خانه عبا بر دارد

لا اقل رحم نمائيد عصا بر دارد

بگذاريد از اين حلقه ي دود و آتش

طفلِ ترسيده در اين معركه را بردارد

پيرِ مرد است نبنديد دو دستش ،‌نكِشيد

واي اگر دستِ‌ نحيفي به دعا بردارد

كوچه اي تنگ و دلي سنگ و زمين خوردن ها

شيشه اي خورد شده زود صدا بردارد

آي نامردِ سواره نفسش بند آمد

فرصتي نيست قدم پشتِ شما بردارد

قوتش نيست ولي مي رود و مي خواهد

كه قدم يادِ غمِ كرب و بلا بردارد

آخرين روضه ي او روضه ي گودالش بود

وقت آن است به لب بانگ عزا بردارد

تشنگي بود و لبي چاك و تني خون آلود

لشكري حلقه زده رسمِ حيا بر دارد

خوب پيداست چرا اين همه نيزه اينجاست!

هر كسي آمده يك سهم جدا بر دارد

كاش مي شد كه سَنان باز سَنان را نزند

دست از گيسويِ بر خاك رها بر دارد

زجر كُش مي كند اين قاتلِ خنجر در مُشت

كاش مي شد كه از اين حنجره پا بردارد

مشعلِ حرمله روشن شده عمه اي كاش

چشم از دخترِ  انگشت نما بردارد

هر كسي آمده يك تكه بگيرد بكشد

بيشتر تا كه تنش زخمِ جفا بردارد

                                            حسن لطفي

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۱/۰۶/۲۶ساعت ۸:۱۲ ق.ظ  توسط علي اكبر رادمنش احسني   |